سلام حضرت عشق
نمیدونی آقا چقد دلتنگت شدم همین لحظه..نه ببخشید مطمئنم میدونی چقد..
و میدونم اگه مدت زیادی از ننوشتنم بگذره بازم تو دلمی و میدونی ثانیه به ثانیه دلم باهاته..
آقا خیلی هواتو کردم،دلم میخواس الان از اون شبایی بود تا صبح به عشق اینکه صبح راهی میشم مشهدت خواب نرم..دلم میخواس از اون شبایی بود که تو پیچ و خمای جاده طبس بودم و تا صبح یه چشمم به ستاره های کویر بود یه چشمم به تابلو های کنار جاده که بهم میفهموند فاصلم باهات کم و کمتر میشه..دلم میخواس الان از اون شبایی بود که روبرو گنبد طلات صبح میشد..دلم میخواست تموم حرمت رو تا صبح با عشق قدم میزدم..هوا هوای پرسه زدن توی بهشتته،هوا هوای نفس کشیدن توی خنکای حرمته..از اون مشهد اومدنایی که یهو و پر از حس خوبه..
آقا جان جوادت یه مشهد پر و پیمون و پراز معجزه و پر از حس خوب بده که محتاج لبخند و عنایتتم..
به امید دیدار خوبِ خوبا
برچسب:
نویسنده: هلیا کوهی